سراب


سراب
آنگاه که خسته و مضطرب به تنهادرخت، این سایبان سرپا میرسم
کوله بارخستگی ام را برزمین می نهم
تادمی بیاسایم به زیرسایه ی بیدک تنها
شقه ی خورشید،بیرحمانه شلاق داغش را برتن رنجورم میکوبد
استخوانهایم تف میخوردازداغی خورشید
تشنه لب هرزه نگاهم رابرتن لخت زمین میگردانم تا بجویم قطره ای اززندگی درآن
درکش و قوس تن عشوه گراین خاک دم کرده
چشمم آن حوضچه ی لبریزازآب گوارارا
 می بلعد
چه دوروخارج ازدسترس
چگونه پای زخمم رابه سوی آن همه هستی کشانم؟
چوبدستی باسماجت این تن واماندا راهمراه میشود
پهنه ی آسمان ازبال زدن های کرکس پرشوراست
خورشید داغ و سوزنده می خندد
ومن خسته و مانده به سوی زندگی می لنگم
چه سخت است
این چنین راه رابی همراه طی کردن
چه غمناک است
وامانده به سر منزل رسیدن
آخرش چه؟؟
تنهاامیدت را بیابی
 آنچه دیدی...
آنچه یافتی...
سراب است......سراب
(خاتون)


مشخصات

  • منبع: http://khatongh.blogfa.com/post/1
  • کلمات کلیدی: سراب
  • در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

تبلیغات

محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها